شب هلاکم می کند، اندیشه ی غم های روز..

تقریبا دو ساعت از نیمه شب گذشته. خیلی اتفاقی آهنگ "خسته شدم" روزبه بمانی رو دانلود کردم و شروع کردم به گوش دادن... انگار منم تو صداش که دارم می خونم : " وقتی چیزی نمی گم از حالم/ میشه حرفام نقطه چین باشه/ گاهی وقتا سکوت می تونه، بهترین شعر رو زمین باشه "

به این روزا که فکر می کنم دلم می خواد شاعری بودم که می تونست شعرهای قشنگ و عاشقانه بگه و اونا رو زندگی کنه. شاعری که ایمان داشت به اینکه: 
و عشق قافیه اش گرچه مشکل است اما
خدا اگر بخواهد ردیف خواهد شد*

ولی شاید من آدمش نیستم. شاید عشقی که تو خیالمه توهمی بیش نیست. همیشه همه چی واقعی تر از اونه که عاشقانه باشه...

* نیما شکرکردی


منبع این نوشته : منبع
باشه

تفریحات سالم

رفته بودیم بازار واسه آیلین اسباب بازی بخریم. از جلوی مغازه خواربارفروشی که رد شدیم گفتم صبر کن گندم بخرم. گفت گندم می خوای چیکار؟ گفتم جوانه گندم درست کنم. پرسید واسه چی؟ گفتم تو سالاد بریزم. با ماست یا خالی هم میشه خورد. تو سوپم می تونی بریزی. داشتم براش توضیح می دادم یه لحظه خندم گرفت. به این فکر کردم که با اینکه این کارا رو تفریحانه انجام می دم ولی تفریحات مادربزرگونه ایه!! احتمالا اگه مادربزرگ بودم سیرترشی هفت ساله درست می کردم. درست کردن شربت آلبالو و میوه خشک و جوونه سبز کردنم می شد جزو تفریحات سالمم((: روش درست کردن همشونم گوگل می کردم و از اینترنت در میاوردم(:

اینم جوونه های خوشگلم که دو روزشونه^__^


منبع این نوشته : منبع
درست ,تفریحات ,گندم ,گفتم

خوب می دانم

من نه آنقدر‌ دلبرم که دل تمام شهر از صدایم بلرزد.

نه آنقدر موقر که یادم نرود دختر ‌نباید بلند بلند بخندد.
نه آنقدر‌ فیلسوف که راجع به کتاب‌های خوانده و نخوانده‌ام دادِ سخن‌ بدهم.
نه آنقدر بزرگ که بتوانم بجای شکلات وقتی به کافه می‌رویم خانومانه قهوه سفارش بدهم!
نه آنقدر سیاستمدار که لبخندها و اشک‌هایم به‌جا و به‌موقع سروکله‌شان پیدا بشود!

من بغض می‌کنم، گریه می‌کنم، شیطنت می‌کنم، بلند بلند می‌خندم، لبه‌ی جدول راه می‌روم، توی کافه شکلات می‌خورم و زندگی را ساده می‌گیرم.
و خوب می‌دانم دخترهایی شبیه من، خاطره نخواهند شد.. 

ری_را 

منبع این نوشته : منبع
می‌کنم، ,آنقدر ,بلند بلند

زود برس لطفا

به یک جایی از زندگی که برسی 
مینشینی مرور میکنی زندگیت را..
دائم از خودت میپرسی پس ۲۰ سالگیم چه شد؟!
۱۸ سالگیم را کجا خرج کردم؟!
میرسی به بلاتکلیف ترین حالت ممکن..
به یک جایی از زندگی که برسی 
میفهمی چقدر بیهوده بوده اشک هایی که ریختی
غصه هایی که خوردی..
به یک جایی از زندگی که برسی به تمام اشک هایت میخندی..
و ایمان می آوری با تمام وجود؛ به "خدایی" که شاید دیر برسد، اما حتما میرسد..
یگانه حق‌پرست
‌+ ولی به قول سمانه بعضی وقتا دیر رسیدن ذوق رسیدن رو از بین می بره. می رسه ولی دیگه اهمیتی برات نداره..

منبع این نوشته : منبع
زندگی ,جایی

روزمرگی

یک.
بی شک کویر هیچ وقت خردادی چنین دل انگیز به خودش ندیده. همین چند روز پیش بود که می گفتم از خدا عجیبه اینهمه باهامون راه بیاد، اونم تو ماه رمضون؛ الان باید شر شر عرق می ریختیم.

این عکس آسمون امروز صبح، موقع رفتن به مدرسه ست:

به هر حال و به هر دلیل هوا فوق العاده ست. دیشب تا صبح نم نم بارون بارید. صبح که بیدار شدم برم مدرسه احساس می کردم می شه برای این هوا مرد! ولی از اونجایی که من یک برخیزنده از دنده چپ بودم دلم می خواست به زمین و زمان ناسزا بگم، تو ذهنم البته.
در این مواقع حرف نمی زنم اصولا.
همین موقع هاست که می گم بهشت و جهنم بیشتر از این که یه مکان باشن احتمالا وابسته به حالت روحی افرادن.
امروز پرونده این مدرسه بسته شد. دیگه نمی رم اینجا. لیستا رو دادم و آخرین روز مراقبتمم رفتم.

امتحان که تموم شد حافظ کوچیک تو کتابخونه رو برداشتم و گفتم فال بگیریم ببینیم چه خبر!؟
این فالم شد:

تو تفسیرش نوشته بود شما خداشناسید و این حرفا!
همکارم می خنده می گه ببین حافظم می گه خداشناسی.
آخه امروز در راستای برخاستن از دنده چپ و این حرفا، تو راه یه سری مسائل دینی و عقیدتی رو زیر سوال می بردم.
می گم باور نکن، خدا می خواد منو تو عمل انجام شده و رودربایستی بذاره!
برای همون همکارم که خندید هم یه فال گرفتم تو تفسیرش نوشته بود یه کم خداشناس باش!!
می گم تو که انقد خوبی دیگه چرا!؟((:
مدیر گفت حالا نوبته منه. به نیتش یه فال گرفتم نوشته بود چیزی رو می خوای که به صلاحت نیست. نخواه دیگه! منم با همون لحن توبیخانه براش خوندم و گفتم ای بابا نخواه!
گفت خیلی دقیق بود، فک کنم حال حافظ امروز خوشه.

برعکس من!


+ خواهر بعد از یکی دو ماه اومده خونه. اینقد ماجرا واسه تعریف کردن و حرف برای زدن داره که بهش گفتم از این به بعد دیر به دیر بیای مقتولت می کنم! سرمونو خورده |: تمام ماجراهای دو ماهو می خواد تو یه هفته تعریف کنه.


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,نوشته ,مدرسه ,تفسیرش نوشته

ز غوغای جهان فارغ

خیلی وقته ننوشتم. فقط اومدم که گرد اینجا رو بگیرم..

یک.

می دونی، به نظر من بچه ها فیلسوفن. اونا از دیدن خیلی چیزا به وجد میان و شگفت زده میشن و برعکس خیلی چیزا براشون عادی جلوه می کنه در حالیکه همون چیزا خیلی از باورهای یه آدم بزرگو ممکنه زیر سوال ببره. خیلی چیزا براشون جدیده و پیش زمینه ی فکری خاصی در موردش ندارن. به دنیا از زاویه دیگه ای نگاه می کنن. شاید اگه بزرگترا فردی رو ببینن که مثلا پرواز می کنه متعجب بشن ولی یه بچه می تونه اونو یه تجربه ی عادی و در عین حال جالب بدونه. به نظرم به هر میزان که این خصوصیات در هر فرد باشه کودک درون اون فرد فعال تره و سرزنده تر.
گاهی وقتا گوشه و کنار اتاق چیزایی رو میبینم که پدرم گذاشته. چیزایی که براش جالبه و می دونه احتمالا منم از دیدنشون ذوق می کنم. چیزایی مثه یه لاک خیلی کوچیک که پشت یه برگ چسبیده و شاید واسه یه موجود نرم و کوچیک شبیه حلزون بوده.
یا یه برگ باز نشده و کوچیک نخل، مثه این

یا حتی یه مخروط کوچیک کاج:

اونا رو رو تخت یا میز می ذاره تا اگه اتفاقی دیدمشون چند لحظه غرق قشنگیشون بشم و یادم بره حالا دیگه اون دختر کوچولوی شیطونی نیستم که وقتی یه چیزی شگفت زدش می کرد دلش می خواست همه ی دنیا رو با خودش تو اون حس شریک کنه.

دو.

یه زمانی عاشق این بودم که آدما رو تحلیل کنم. مثلا وقتی از بازار برمی گشتم یا از یه مهمونی، سریع صفحه وبلاگمو باز کنم و در مورد آدمایی که دیدم، طرز فکر، شیوه برخورد و اخلاقشون بنویسم. قطعا این موضوع برمی گرده به اینکه من یه آدم شدیدا دیداری ام. الان کمتر حوصله ی این کارو دارم.

سه.

می گم همبرگر خونم پایین اومده! قرار می ذاریم بعد از افطار بریم همبرگر بخوریم. خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم. شاید دو ماه بشه. هر کدوم درگیر زندگی خودمون بودیم، اون درگیرتر!

سمانه می پرسه خب چه خبر!؟ تعریف کن ببینم آشناییتون به کجا رسید؟ می گه فعلا که همینجوری خوش می گذره، همه ی کافی شاپا و فست فودا و رستورانا رو یه دور رفتیم. بعدم اضافه می کنه اصن ازدواج چیه!؟ همینجوری خوبه بخدا! بعد با یه شوق و حالت اغراق آمیز می گه ولی دوستم دارررره ها! دوستم داره.

می خندم میگم نمی دونم چی تو ازدواج هست که عشقو می کشه! همین برد پیت و آنجلینا جولی! اینهمه بدون ازدواج عاشقانه زندگی کردن، تا ازدواج کردن طلاق گرفتن!!

می خندن می گن واقعا چرا!؟

می گه باور کنید به من باشه حاضرم صد سال تو همین مرحله آشنایی باشم!

می گم من دیگه طرفو کامل میشناسم تو حالا هی کشش بده.

می دونه من زیاد موافق روابط رو هوا و طولانی نیستم ولی فکر می کنه مهم اینه که طرف دوستش داااره!

بعضی وقتا به دوست داشتن فکر می کنم. به اینکه واقعا می دونم چیه و چه حسیه یا فقط بلدم تو چند تا جمله ی قشنگ و رو کاغذ خلاصش کنم!؟ به اینکه می تونم اینقدر مطمئن بگم کسی دوستم داره یا دچار تردید میشم!؟

خب خیلی به دوست داشتن و نیاز آدما به دوست داشته شدن فکر می کنم و هربار با خودم می گم مطمئنا نمود واقعی دوست داشتن، توجه به فرد و در اولویت قرار دادنه اونه وگرنه اینکه از روی نیاز، دلسوزی یا هر دلیل دیگه ای به یه نفر کشش پیدا کنی و بگی دوستش داری با معیارهای من برای دوست داشتن جور در نمیاد.

چهار.

فک می کردم می تونم برای خدا دلبری کنم! می تونم کاری کنم که دوستم داشته باشه. خواستم خودمو بهش نشون بدم. تلاش کردم هرکاری از دستم برمیاد انجام بدم. می گفتم فقط برای تو، ولی می دونستم دارم بیشتر برای خودم اینکارا رو می کنم. ندید یا اگر دید به روم نیاورد. بی تفاوت از کنارم گذشت..

پنج.

می خوام اردک بخرم، از این اردکا: 

که دوستش داشتم باشم و همینطور نازش کنم. شاید بیست بار این فیلمو دیدم و دلم خواسته یا جای اون اردکه باشم؛ ز غوغای جهان فارغ! یا جای اون آقاهه، با یه اردک کله نرم رو شونم!


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,دوست ,اینکه ,دوستم ,ازدواج ,کوچیک ,دوست داشتن ,غوغای جهان ,جهان فارغ ,دوستم داره ,خیلی چیزا

سلام دنیا!

تو فکرم بود یه متن خاص بنویسم. یه متن که لابه لای جمله هاش فلسفه ببافم، به بهونه ی یه سال بزرگتر شدن درس زندگی بدم، حتی!
گذشته رو زیر و رو کنم، آینده رو با قشنگ ترین کلمه های به تصویر بکشم و ..

می خواستم همه ی این کارا رو انجام بدم تا آخرش بگم سالها پیش در چنین روزی دختری متولد شد که شاید هنوز ندونه آدم خوبیه که چندتا عادت بد داره یا آدم بدیه که بین بدی هاش یکی دو تا عادت خوب هم به چشم می خوره..

شاید هنوز ندونه دختر آرومیه که بعضی وقتا دلش هیجان و شلوغ بازی می خواد یا دختر ماجراجوییه که گاهی دلش برای یه کنج دنج لک می زنه..

شاید هنوز مردد باشه دختر شادیه که گاهی غم چنگ میندازه روی گلوش یا دختر غمگینیه که گاهی شادی غافلگیرش می کنه..

شاید هنوز ندونه عاشقه و خودشو به اون راه می زنه یا عشق براش داستان کودکانه ایه که فقط گاهی هوس خوندشو می کنه..

شاید هنوز اینا رو ندونه ولی، تمام تلاششو می کنه هرجا که هست بهترین خودش باشه، هرچند یه جاهایی هم تنبلی می کنه و در هدفش موفق نیست!
اینم بذاریم پای همزاد دختر ته تغاریه بهار بودنش!

خلاصه اینکه، بی هیچ فلسفه بافی و پند و نصیحتی عرض می کنم که اینجانب یه همچین روزی دیده به جهان گشودم!

اولین روز آخرین ماه اولین فصل سال!

+ امسالم مثه چند سال اخیر، شب تولدم بارون بارید ^__^


منبع این نوشته : منبع
دختر ,شاید ,گاهی ,ندونه ,شاید هنوز ,هنوز ندونه

دیگه چه خبر!؟!

هرچقدرم که گاهی جاهای دیگه برام جذاب به نظر برسن، نهایتا بازگشتم به سوی وبلاگه!


+ بالاخره بعد از حدود 2 ماه رفتیم به دیدن فرزند مجمع، آیلین خانم. البته می خواستیم دیرتر بریم ولی از بس مریم گفت کادویی که براش خریده یه وقت کوچیک میشه، مجبور شدیم من و او و عروسک بریم تا وقتی بقیه اعضای مجمع آمادگیشو داشتن یه بار دیگه بریم. حالا رفتیم میبینیم لباسی که از جلفا براش خریده تا یکسالگی هم اندازش نمیشه |:

+ گفتیم به پاس زحمات مدیرمون و البته بیشتر واسه در آوردن حرص مدیر اون مدرسه یه هدیه ناقابل آخر سال براش بخریم. مثل همیشه مسئول خریدن هدیه من شدم/:
رفتم از یه مغازه لاکچری یه گلدون با گلاش خریدم که قیمتش بهش نمیومد. عکسشو می فرستم تو مجمع می گم حدس بزنید این گل و گلدون چند!؟ همشون قیمتی کمتر از چیزی که من پرداخت کردم می گن.
می گم حالا چیکار کنم!؟ فک نکنه واقعا ناقابله!!!

لیلون می گه فاکتورشم بذار تو جعبه ش((:
خلاصه گل و گلدونو بردیم مقابل چشمای مدیر بدجنس اون مدرسه، دادیم به مدیرمون و با گفتن جمله ی " ممنون بابت صبوری و همراهیتون در سالی که گذشت" با صدای بلندتر از معمول، ماموریتمونو به طور عالی انجام دادیم^__^

+ اگه دیگران می دونستن من چقد عاشق دریافت کردن نامه ها و مرسولات پستی ام داوطلبانه هی نامه ی فدایت شوم واسم پست می کردن!! ولی از اونجایی که نمی دونن، خودم با خرید اینترنتی خودمو خوشحال می کنم(:
برای ماه رمضون از پیج حاجی خرید کردم. جالب اینکه رو جعبه هم اسمشو نوشته بود "حاجی"! همینقدر رمانتیک |:

اینم محتویات نامه فدایت شومم!

+ دیگه تر اینکه خدا رو شکر کم کم داره این سال تحصیلی تموم میشه! خسته شدم از بس به جای این و اون رفتم. از یه طرف دوست ندارم برم، از طرف دیگه حس انسان دوستانم می گه باید درکشون کنم.

آخرین دوشنبه ی بیکاریمم جای دبیر ورزش رفتم. بعد از سال ها با بچه ها والیبال بازی کردم. آخر زنگ من بودم و دستانی سرخ و فرداش کبود!

+ شاید زیاد جالب نباشه، یا حتی عجیب باشه ولی من عاشق امتحان کردن میوه و غذاهای جدیدم. دیروزم که روزه منو گرفته بود و به شدت گرسنم بود. داشتم تو اینستا می گشتم که پیج زیرو پیدا کردم. یه جوری با ولع فیلماشو می دیدم و لایک می کردمو می فرستادم تو گروه که داد لیلون در اومد. می گم ببین سوسکه چقد برشته و ترد به نظر می رسه!! می گه خدا لعنتت نکنه پاشو برو یه چیزی بخور حال ما رو بهم نزن((:


منبع این نوشته : منبع
نامه ,براش ,بریم ,براش خریده

یکی بیدارم کنه../:

یه حسی هست که خیلی شبیه ناامیدیه ولی ناامیدی نیست. مثه خواب بدی که ترسناک نبوده ولی بد بوده. بعدش که بیدار میشی نمی دونی تعبیرش چیه. اصن تعبیر داره یا نه. فقط تا مدت ها یه حس بد برات ایجاد می کنه. یه جور حس از دست دادن چیزی که برات عزیزه. تصور می کنی به زودی از دستش می دی ولی مطمئن نیستی. یه حس بلاتکلیفی تلخ. شاید شبیه یه فنجون بلاتکلیفیه که به جای شکر ناامیدی توش حل شده و داری قلپ قلپ اونو سر می کشی. هرچی به آخرش نزدیک می شی و ته فنجونو می بینی بیشتر می فهمی ماجرا از چه قراره و تلخیه ناامیدیو بیشتر حس می کنی.
الان، دقیقا تو همین لحظه، همچین حس بغرنجی دارم!


منبع این نوشته : منبع